تبليغاتX
می نویسم همه با تو (ن)بودن ها را

می نویسم همه با تو (ن)بودن ها را

اوینار


عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم   عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم


پ ن : فکر کنم باید کم کم اسم وبلاگمو عوض کنم....

                        اسم قبلیه:می نویسم همه با تو نبودن ها را

                       اسم جدیده:می نویسم همه با تو بودن ها را

نوشته شده در 90/04/05ساعت 9:33 توسط اوينار|

-اصغر:آمار خوندی؟

+خوردمش،فقط نمیدونم هستش کجاشه!

-خواسم بگم امتحان اولی نوبت شماست شیر و کیک بگیری.حالا بخواب.


دیگه انگیزه میمونه واسه آدم!

نوشته شده در 90/03/12ساعت 14:18 توسط اوينار


بهترین چیزها در زندگی رایگانند!

نوشته شده در 90/03/11ساعت 10:21 توسط اوينار

....

-فریاد کشیدم تو کجایی؟تو کجایی؟

+گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی.

....

-گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

+گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

-گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست

+گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

-گفتم که در این راه کو نقطه آغاز

+گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

- فریاد کشیدم تو کجایی؟تو کجایی؟

....


نوشته شده در 90/03/10ساعت 17:52 توسط اوينار


نوشته شده در 90/03/10ساعت 11:7 توسط اوينار

حتی میان این همه زیبای بندری

بانوی خوب قشم تو یک چیز دیگری


اینجا همیشه منظره بر عکس قصه‌هاست

دریا پر از مسافر و ساحل پر از پری


از چشم من تکی تو، ولی خوش قیافه‌اند 

این دختران سبزه هم از چشم خواهری


حس می‌کنم دوباره تو را، یا من آنورم

یا اینکه تو گذشته‌ای از آب و اینوری


بین من و جزیره گرمی که شهر توست

مانند خواب از سر امواج می‌پری


تا پلک می‌زنم به هم از راه می‌رسی

تا پلک می‌زنی به هم از حال می‌بری


خالت سیاه تر شده بر روی گونه‌هات

ماهت قشنگ تر شده در قاب روسری


من «یا لطیف» گفتم و با من نسیم گفت

ـ با دیدن شکوه تو ـ «الله اکبر»ی


در پای تو مگر صدف از خاک بر نخاست

بیخود نگفته‌ام به تو بانو! که محشری


اشعار من اگر تو بخوانی شنیدنی است

زیبای من بخوان! همه را که تو از بری

                                           قاسم صرافان

نوشته شده در 90/03/09ساعت 18:14 توسط اوينار|

"دوستت دارم"
"دوستت دارم"
"دوستت دارم"
"دوستت دارم"
"دوستت دارم"
"دوستت دارم"

.

.

.

این مشق هر شب من است.

شاید که این بار وقتی ببینمش بی اختیاراز دهنم دربرود


نوشته شده در 90/03/08ساعت 20:29 توسط اوينار



در ندانستن آرامشی هست، که در دانستن نیست



+پ.ن : و ما باز می خواهیم بدانیم...!

نوشته شده در 90/03/08ساعت 16:19 توسط اوينار

-پروانه ها عاشق نور نیستند

+چه می گویی؟

_گرد شمع گشتن تا کی؟  و اشکهای سوزان او را نظاره کردن.

نه، پروانه ها عاشق نیستند...

-پس عاشق کیست ؟

+"دست پر خشونت ما " که تظاهر به خواب می کنیم و چراغ را بر سرش میکُشیم تا دیگر اشک نریزد.

نوشته شده در 90/03/03ساعت 12:23 توسط اوينار


به آغوشم فشردم! گفت مُردم      چه لذت‌ها که از آغوش تو بُردم!


شبی دیگر در آغوش دگر بود         خدایا کاش کمتر می‌فشردم
 
نوشته شده در 90/03/01ساعت 17:35 توسط اوينار|


امروز هم مثل روزای دیگه تا ظهر خواب بودم که یکی از بچه های یه اس ام اس داد که فردا امتحان معادلات دیفرانسیل داریم .با یه حساب سر انگشتی یادم اومد 35 روزه که یادم رفته  می خواستم چی کار کنم.

تا بعد از امتحانات .... خداحافظ اینترنت.

نوشته شده در 90/02/14ساعت 20:3 توسط اوينار|

ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم 

ودرعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر

آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان

در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب

گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده

رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور

دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و «دوام راستین» خویش را به نام ملتی

که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه «اصالت» خویش در

رهگذر تاریخ ایستاده است «بر صحیفه عالم» ثبت کنیم .

                                                               دکتر علی شریعتی

نوشته شده در 90/01/02ساعت 11:37 توسط اوينار|

سال نو مبارک

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه‌های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بیـــــــــد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها
خوش به حال لاله‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار 

ای دل من گرچه دراین روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن مِی که می‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار


نوشته شده در 90/01/01ساعت 18:10 توسط اوينار|


Freindship 

isn"n a big thing

it is a million little things


نوشته شده در 89/12/23ساعت 17:13 توسط اوينار|

 

ماندن

       آری

            ماندن

و به تماشا نشستن

                       آری

به تماشا نشستن

                      دروغ را

که عمر

         چه شاهانه می گذرد

به شهری که

               ریا را

                    پنهان نمی کنند

و صداقتِ هم شهریان

                         تنها

                             در همین است.

نوشته شده در 89/12/17ساعت 21:21 توسط اوينار|



روزی سگ دانایی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آن ها نزدیک شد دریافت که به او هیچ توجهی نمی کنند لذا از کارشان شگفت

زده شد و ایستاد.

در این اثنا گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد و گفت:

برادران با ایمان! همواره دعا کنید زیرا اگر دعای خود را با شدت بسیار تکرار نمایید در خواستتان استجابت می شود و از آسمان موش

می بارد!

سگ دانا با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حال که از آنان روی گردان می شد با خود چنین گفت :

در درک آنچه در کتاب ها هست، کودن تر از این گربه ها نیست. مگردر کتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرو

می آید، استخوان است و نه موش ؟!

پ.ن : این تمام تصوریه که عام از دین دارند و خاص اون رو برای حکومت بر عام تبلیغ می کنند.

نوشته شده در 89/12/16ساعت 0:28 توسط اوينار|


آخرين مطالب
» عشق زمینی
» یه هفته مونده به امتحان
» بهترین ها
» تو کجایی؟
» Take my hand
» بانوی قشم
» مشق شب
» آرامش
» دست پر خشونت ما
» آغوش
Design By : Pars Skin